بارون نیستم اما درخت نشین...

درسته غر زدن از باحال ترین کارای زندگیمه اما همیشه ام خوب نیست. دیروز از بهترین روزا بود واسم. کلی خندیدیم. با مدرسه رفتیم یه باغی؛ اونجا یه عااالمه الکی خندیدیم...! هشت نفری رفتیم بالای یه درخت و باز به هر چیز مسخره ای که دم دست بود خندیدیم. کمتر پیش میاد همچین اتفاقی که انقدر بیخیال بخندیم و حال کنیم. همیشه تو مدرسه وقتی میخندیم بعدش یکی میاد اعصابمونو خرد میکنه اما دیروز واقعن یه روز خاص و خوب بود. 

امروز سنجش داشیم. بابا بیشتر از من نگران بود. پیاده که شدم صدام کرده میگه بابا هفت تا قل هو ا... بخون. میگم بابایی اصلن برام مهم نیس این امتحانه باور کن!‌ بنده خدا بابام هنوز عادت نکرده به این شیوه ی *یه ورمم نیس* زندگی کردن من.

نظرات 2 + ارسال نظر
فاطمه جمعه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 11:09 ب.ظ

بابام هنوز یه ور المپیادمو ندیده!!

choooogi شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 08:04 ب.ظ http://www.niyoosh.blogfa.com

به یه ورت نیستو باور نکرده که هیچ...قل هو ا... های تو رو هم مثل اینکه باور نکرده...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد