درسته غر زدن از باحال ترین کارای زندگیمه اما همیشه ام خوب نیست. دیروز از بهترین روزا بود واسم. کلی خندیدیم. با مدرسه رفتیم یه باغی؛ اونجا یه عااالمه الکی خندیدیم...! هشت نفری رفتیم بالای یه درخت و باز به هر چیز مسخره ای که دم دست بود خندیدیم. کمتر پیش میاد همچین اتفاقی که انقدر بیخیال بخندیم و حال کنیم. همیشه تو مدرسه وقتی میخندیم بعدش یکی میاد اعصابمونو خرد میکنه اما دیروز واقعن یه روز خاص و خوب بود.
امروز سنجش داشیم. بابا بیشتر از من نگران بود. پیاده که شدم صدام کرده میگه بابا هفت تا قل هو ا... بخون. میگم بابایی اصلن برام مهم نیس این امتحانه باور کن! بنده خدا بابام هنوز عادت نکرده به این شیوه ی *یه ورمم نیس* زندگی کردن من.
بابام هنوز یه ور المپیادمو ندیده!!
به یه ورت نیستو باور نکرده که هیچ...قل هو ا... های تو رو هم مثل اینکه باور نکرده...
