بارون نیستم اما درخت نشین...

درسته غر زدن از باحال ترین کارای زندگیمه اما همیشه ام خوب نیست. دیروز از بهترین روزا بود واسم. کلی خندیدیم. با مدرسه رفتیم یه باغی؛ اونجا یه عااالمه الکی خندیدیم...! هشت نفری رفتیم بالای یه درخت و باز به هر چیز مسخره ای که دم دست بود خندیدیم. کمتر پیش میاد همچین اتفاقی که انقدر بیخیال بخندیم و حال کنیم. همیشه تو مدرسه وقتی میخندیم بعدش یکی میاد اعصابمونو خرد میکنه اما دیروز واقعن یه روز خاص و خوب بود. 

امروز سنجش داشیم. بابا بیشتر از من نگران بود. پیاده که شدم صدام کرده میگه بابا هفت تا قل هو ا... بخون. میگم بابایی اصلن برام مهم نیس این امتحانه باور کن!‌ بنده خدا بابام هنوز عادت نکرده به این شیوه ی *یه ورمم نیس* زندگی کردن من.

رو اعصابیات

از بس که همه گذرا و بی توجه میبیننت تقریبن هیچکس حالیش نیس اینی که از تو میبینه فقط در حد یه نقش بازی کردن ناشیانه و احمقانه س. یه وقتا که رمق نداری زحمت فیلم بازی کردن به خودت بدی همه میگن واااای اینجوری نشو اصن بهت نمیاد. مگه میشه آدم خودش به خودش نیاد؟


اعصاب قاطی ام این روزا. اعصاب کوچیک ترین چیز مزخرفیو ندارم. از اون جمله ان پیر پاتالای خرفتی که اصن حوصله ندارم به خودم زحمت بدم تحملشون کنم. نمونه ش معلم ادبیات پیرمون که جدیدن سر کلاس بلند بلند بهش بدوبیراه میگم. دست خودم نیس واقعا تحملشونو ندارم. از یه سریشون فرار میکنم؛ به یه سریشون که شوت ترن پشت نیمکت زپرتیم لم میدم و فحش میدم. با بعضیاشون کل کل میکنم. کلن با همه چی درگیرم. الان دیگه حتی اگه سر و کله ی توام پیدا شه و بگی حرص نخور فایده نداره چون حقیقتن حرص نمیخورم. اینا یه چیزاییه که به صورت روتین روحمو چنگ میزنه.

از چیزای دیگه ای که تحملشو ندارم زر زر بچه ی همسایمونه که همش رو اعصابمه. دست خودم باشه واقعن میکشمش. ابدن حوصله ی یه بچه ی ک.س مغز زر زرو رو ندارم. واقعن گاهی از خودم میپرسم پاره نشد این بچه از بس ونگ زد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میدونم باز یه سریتون شکایت دارین که چرا فحش میدم اما حقیقتش اینه که اصلن برام مهم نیس شکایت دارین یا ندارین. گاهی بنظر میاد بیشعور ترین کلمه ها در مقایسه با بعضی آدما واقعن بیشتر آدمو درک میکنن. بهر روی احتمالن تاحالا فهمیدین که روال اینجا از اول همین بوده و هیچ تغییری نکرده و نخواهد کرد. نمیدونم چرا دارم توضیح میدم. همینه که هس در نهایت.

هستیم

مردم از خماری! نمیدونی چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده !

کلی حرف داشتم بگم مطمئنم. اما الان هیچکدومش یادم نیس...

دیشب یه کتاب خوبی رو تموم کردم. 

حس درس خوندن ندارم.

تازه دارم میفهمم درس نخوندن عجب حالی داره...

شاید نتونم بهتون سر بزنم.

فعلن سرعتم تو دیواره

تا بعد...