بابا با دوستاش رفتن گردش؛ تیریپ توهم مجردی و اینا.
فاطمه ام که طبق معمول بیاد اینجا تو خونه بند نمیشه.
مامانم رفته کلاس ضمن خدمت.
منم موندم خونه با در و دیوار حرف میزنم. آهنگ گوش میکنم؛ کتاب میخونم؛ تو نت سگ چرخ میزنم؛ درسم که... درشو گذاشتم. یا گذاشتم درش. نمیدونم.
حالا من که برم کلاس، مامان میاد. بعدم فاطمه. وقتی بیام؛ یا فاطمه خوابیده و مامان تو آشپزخونه س؛ یا فاطمه مخ مامانو کار گرفته و داره سیر تا پیاز برنامه امروزشو تعریف میکنه. مامان میگه همیشه از تو میترسم. هیچیت رو نیس. همه چیز فاطمه رو میدونم. اما تو پیچیده ای. از کلاس که برگردم خسته میافتم میخوابم. چون الانم کسی نیس بیدارم کنه در نتیجه اگه بخوابم ممکنه خواب بمونم. به مامانم اعتباری نیس که بگم زنگ بزنه بیدارم کنه. فاطمه ام که هیچ. خلاصه حوصله ندارم طبق معمول دیر برسم کلاس. آها داشتم میگفتم. باباام که دیروقت میرسه. کلن همدیگرو نمیبینیم. اینو میگن همزیستی مسالمت آمیز. فقط من این وسط انگار داره بم بد میگذره. اونم حل میشه. باور کن.