چرت و پرتیات

خاله عصبی که میشه جوکای بد تعریف میکنه. مامان هی بهش چشم غره میره. مامان بزرگ میگه واااای زهرا حالم بهم خورد. خاله میگه" اینا خیلی ام خوبه. از بس گفتی بد بد آدم واقعن فک میکنه بده." بعد دوباره میره تو گوشیش مسیجاشو بالا پائین میکنه و میخونه و غش غش میخنده و مامان چش غره میره... یعنی همش همینه. تو اون یه ساعت و نیمی که اونجاام این یه صحنه بیست بار تکرار میشه.دیگه خسته میشم. تو این مدت همش الکی و به زور خندیدم که یه کاری کرده باشم. حتی نمیدونم چرا باهاشون چایی هم میخورم. بعدش دیگه کلافه میشم. از مامان. از خاله با اون خنده های غم انگیز و هیستریکش. از مامان بزرگ که بعد هر خنده ی ما میگه آخ گردنم. ساعت پنجه. کیفمو برمیدارم خداحافظی میکنم. میرم خونه پرهام اینا. میترا -مامانش- با همون قیافه ی رنگ پریده و موهای یکی در میون سفید و هیکل ترکه ایش میاد جلو در. میرم تو. میگه پرهام همین الان رفت بخوابه دیشب آخه واسه امتحان فلسفه ش تا صبح بیدار بود گفت تا فائزه بیاد برم ده دقیقه بخوابم. میخوام بهش بگم خوب غلط کرد رفت بخوابه مگه من الاف اونم؟ اما هیچی نمیگم. میترا یه آدم فوق العاده تفلونه. یعنی تا دلت بخواد سرد و نچسب. شروع میکنه با همون لحن ماستش با من حرف زدن. سر ساعت پیج و نیم که میشه وسط حرف زدن خودش میگه بذار برم پرهامو صدا کنم. هیچ وقت با هیچ کدومشون حال نکرده م. بعد یارو میاد. حتی به خودش زحمت نمیده یه شلوار لی بپوشه. با همون لباس خوابش میاد جلو من میشینه و من شروع میکنم عربی درس دادن بهش. بدون اینکه بدونم چرا؛ کلافه ام. حالم از عربی بهم میخوره اما نمیدونم چرا انقدر تو پاچمه این درس. از شرش خلاص نمیشم. 

 

تو راه برگشتن اما؛ مامان بیچاره م میکنه. هی غر میزنه. هی میگه این شلوارت خیلی کوتاهه ها. نگاه کن ببین حتی اون دختره ام رد شد نگا کرد. خیلی کوتاهه .... عصبی میشم میگم ببین؟ میخوای همینجا درش بیارم؟؟؟؟؟

نظرات 6 + ارسال نظر
فاطمه سه‌شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 10:39 ق.ظ

به! کلاس خصوصی هم که دارید !
میشه امضا بدید؟

کلاس خصوصی !
اسمش تجملاتیه بابا
کاش یکی یه ژول سیاه کف دستمون میذاشت!

[ بدون نام ] سه‌شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:00 ق.ظ

کاش درش می اوردیاااااااااا

لب پاستیلی سه‌شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:04 ق.ظ

فداااااااااااااااااااااااااا

یه مریم سه‌شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:12 ب.ظ http://ensanin.blogfa.com

بذار راحت زندگی کنه....دموکراسی نیست مگه؟!!!!
شلوار لی یا شلوار خواب...پابند تجملات نباشید
عربی که دوستت داره زیاااااد
در مورد پست ماضی:
غم نداریم

دموکراسی هست مگه؟

بهار سه‌شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 10:16 ب.ظ http://noghte-adab.blogfa.com

فائزه بی خیال بابا...فکر کردی وضع ما بهتره؟آدم واقعا نمی دونه چرا اینجوری میشه؟!چرا هرچی می خواد یک چیز دیگه میشه...من هم اعصابم نافرم خورده...یکی باید یک قرص آرامش اعصاب بده که به درد اعصابم بخوره!!!

رند پنج‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 07:48 ب.ظ

چقدر با شلوار مشکل داری فایزه!دموکراسی ما هم تو شلوار ظهور پیدا میکنه دیگه!!!!!!!!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد