این فیل.ترینگ منو از رو برد.
ازونجائیکه ماهی یه بار ممکنه به اون وبلاگ قبلیم دسترسی داشته باشم تصمیم گرفتم با همون سبک و محتوا منتقلش کنم به این آدرس.
gloomymoments.blogsky.com
این فیل.ترینگ منو از رو برد.
ازونجائیکه ماهی یه بار ممکنه به اون وبلاگ قبلیم دسترسی داشته باشم تصمیم گرفتم با همون سبک و محتوا منتقلش کنم به این آدرس.
gloomymoments.blogsky.com
دیگه با اینجا حال نمیکنم. دارم جمع میکنم برم وبلاگ قبلی.
هر کی حال کرد بیاد.
انقدر نپرسین خوبم یا نه.
انقدر مجبورم نکنین دروغ بگم.
یکی یهو تو آیدیت آن میشه، هی نگا میکنی میبینی انگار اصن نمیشناسی این اسمو. بعد یه جوری حرف میزنی باش انگار یه آدم آویزونه که معلوم نیس چطوری از تو ادلیست تو سر در آورده.
بعد هی عکسشو نگاه میکنی؛ میفهمی اااااااا انگار اون م.ر ستوده س :|
چه حسی بت دس میده !؟
من ازاینکه به یه بچه به چشم معلمم نگا کنم متنفرم.
از کنار اومدن با چیزائی که راه حلی واسه خلاص شدن ازشون ندارم،
از عادی رفتار کردن در برابر کسی که هر ثانیه در مقابلش از درون فرو میریزم،
از نگاه کردن تو آینه،
ازینکه باید این کتابای لعنتی و مسخره رو به چشم پله واسه رسیدن به هدفم ببینم،
ازینکه هر شب مامان نماز میخونه و وقت نداره تا دوکلمه باهام حرف بزنه،
از بچه مدرسه ای بودن، ازینکه نشد خودمو ازین دوره ای که همیشه ازش متنفر بودم نجات بدم متنفرم.
- من قبلن که دعا میخوندم....
بهار- مگه تو دعاام میخوندی !؟
___________________________
پارسا- منم دعا کن
- واقعن ؟
پارسا- نه باو بخام کسی دعام کنه که سراغ تو نمیام.
بابا طبق معمول میاد تو اتاقم. که یه کم غز بزنه بگه چه را انقد شلخته ام. که بعد منم بگم خودت همیشه جوراباتو گوله میکنی بابائی. اونم هی پوف پوف کنه بگه عجب بچه ای شدی تو... بعد یکی دو تا ازین بشقابا و لیوانائی رو که گذاشتم رو میزم برداره. باز پوف پوف کنه و بره. اما انگار امروز اوضاع یکم فرق میکنه. نمیدونم چه را خوش اخلاق شدم. میگم به به بابائی... دستم میره رو موس. میگم بذا یه آهنگ باحال برات بذارم! ( ازون بند تمبونیا که خودم هرروز 6 ساعت باهاشون میخندم.) میگه وای بابااااا امشب احیاس... خدا و ائمه تف و لعنمون میکنن... همچین انگار آب یخ ریختن روم. وا میرم. یه لبخند آشغالی میزنم. که یعنی آره بابائی. ملتفتم چی میگی. اونم میخنده میره. با بغض همون آهنگو میذارم. صداشو کم کم میکنم و گوش میدم واسه خودم. ایندفعه با یه کم بغض :)
خب میدونی، هیچموقه وقتی بچه بودم و نقاشی میکردم نمیتونستم خطی رو که تو دفترم میکشیدم پاک کنم. بس که پررنگ خط میکشیدم. با پاک کن می افتادم به جون خطای کج و کوله. تا آخر سر کمرنگ کمرنگ میشدن. اما پاک نمیشدن. الانم همون قضیه س. یکی که تو ذهنم پررنگ شه، هرگز پاک نمیشه. من فقط سعیمو میکنم که کمرنگش کنم:) خیلی کمرنگ.
یه جا تو یوتیوب، تو کامنتای یه کلیپ از انانیمس یکی نوشته بود :
The people should not be afraid of the government. The government should be afraid of the people.
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | >> |